از اون وقتهاست که میتونم خیلی زیاد بنویسمسراسر احساس و هیجان و بغض و اینامنمیدونم داستان دقیقا چیه ولی برای اولین بار یاد عبارت «بحران سی سالگی» افتادم البته که تولدم نیست ولی فکرکردم شاید این حسهام همون چیزیه که آدمها منظورشون بوده و من قبلا نمیفهمیدم. نزدیک عددش هستم ولی باهاش مشکلی ندارم؛ خود زندگیه که کیفیتش داره تغییر میکنهتغییرای بزرگانگار حالا که بعد 3 سال داریم دوباره دور هم جمع میشیم، یهو میبینم همون آدماییم ولی چقدر همه چیز عوض شده... یکی داره مهاجرت میکنه... همه سنشون رفته بالا...بزرگترها دارن پیر میشن... مامانبزرگم وضعیت جسمیشون ضعیفتر شده...وای من قشنگ دارم گریه میکنم ولی چندوقته کوچکترین چیزی اشکم رو در میاره با یه حال بدیمیخواستم با نوشتن نگرانی و غصهها و هیجانام ذهنم رو آروم کنم ولی نمیدونم داره بدتر میشه یا چیچون دیروقته و فردا هم کارهای مختلف دارمو بازم دورهمی و هیجانهایی که برام میارهفکرکنم اضطراب اجتماعی رو اگر هم کمتر داشتم، به خاطر فاصله این چند سال بیشتر شده باشهاز اون طرف هم به ایرادهام آگاهتر شدم ولی انگار هرچی سنم بیشتر شده انعطافم هم کمتره احساس ناتوانی میکنم توی کنترل خودم و رفتارم و کلاممولی واقعا من خیلی احساس دارم درونم از اون طرف هم خیلی ارتباط کمی دارم با دیگران در نتیجه همیشه خیلی پرمالان حتی آهنگهای شاد هم اشکم رو در میارهمیدونم هنوز استراحت نکردم و جسم و ذهنم خستهست اما فرصت و امکاناتش نیست زیادو خب قضیه دوستداشتن خود هم جدیه و باید روش کار کنم...دکمه فاصله این لپ تاپ خوب عمل نمیکنه سختهوای وسط فکرهای ناراحتکننده خودم، به سختیهای قدیم و جدید زندگی دیگران هم فکرمیکنم مغزم نمیکشه که چقدر انسان میتونه طاقت داشته باشه من
برچسب:
نویسنده: آریا موسویپور
تاريخ: جمعه
24 تير
1401 ساعت: 20:55